|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمدبدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،از جمله دوستان بد و ناپایدار،برخی نادوست، و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری،تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ ساده ای است،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی !! + نوشته شده توسط دبیر در جمعه هفدهم دی 1389 و ساعت
18:34 |
من باور دارم ... که قهرمان کسي است که کاري که باید انجام گیرد را در زماني که باید انجام گیرد، انجام ميدهد، صرفنظر از پیامدهاي آن من باور دارم ... که گاهي کساني که انتظار داریم در مواقع پریشاني و درماندگي به ما ضربه بزنند، به کمک ما مي آیند و ما را نجات ميدهند من باور دارم ... که گاهي هنگامي که عصباني هستم حق دارم که عصباني باشم امّا این به من این حق را نميدهد که ظالم و بیرحم باشم من باور دارم ... که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتي که داشته ایم و آنچه از آنها آموخته ایم بستگي دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته ایم من باور دارم ... که همیشه کافي نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهي باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم من باور دارم ... که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد + نوشته شده توسط دبیر در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 و ساعت
20:34 |
پیامک های زیبای خود را در بخش نظرات قرار دهید
+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 و ساعت
12:23 |
من باور دارم ... که دوستي واقعي به رشد خود ادامه خواهد داد حتي در دورترین فاصله ها. عشق واقعي نیز همین طور است من باور دارم ... که ما مي توانیم در یک لحظه کاري کنیم که براي تمام عمر قلب ما را به درد آورد من باور دارم ... که زمان زیادي طول مي کشد تا من همان آدم بشوم که میخواهم من باور دارم ... که همیشه باید کساني که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین باري باشد که آنها را مي بینم من باور دارم ... که ما مسئول کارهایي هستیم که انجام مي دهیم، صرفنظر از این که چه احساسي داشته باشیم من باور دارم ... که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد + نوشته شده توسط دبیر در جمعه هفتم خرداد 1389 و ساعت
9:45 |
خدای مهربانم ! + نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت
19:43 |
تواز تبار بهاري چگونه بي تو بمانم + نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت
19:28 |
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار! این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم! در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم! هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟ + نوشته شده توسط دبیر در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت
22:54 |
گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ + نوشته شده توسط دبیر در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت
22:37 |
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت . . .
میان سجده سبز سحرگاهان اگر از خاطرت رد شد خیال من دعایم کن...
+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت
22:28 |
عشق یک واژه زلال است ، تو باید باشی ، قلب من زیر سوال است ، تو باید باشی فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ، زندگی بی تو محال است ، تو باید باشی . . .
+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت
22:21 |
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید: + نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت
10:58 |
" این قدر برای خرید ذرت مکزیکی توی صف نایستید،خودتان درست کنید " برای دیدن دستور پخت روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب + نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت
18:11 |
۱) حداكثر زمانی كه افراد می توانند فكر خود را بروی موضوعی متمركز كنند بیش از ۳۰ دقیقه نیست ، یعنی باید سعی شود حدود ۳۰ دقیقه بروی یك مطلب تمركز نمود و یا مطالعه داشت و حدود ۱۰ الی ۱۵ دقیقه استراحت نمود سپس مجددا" با همین روال شروع به مطالعه كرد. + نوشته شده توسط دبیر در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت
18:38 |
اضطراب و استرس همواره یکی از عوامل تاثیرگذار بر میزان موفقیت و شکست افراد است و در این میان جلسه امتحان از دیرباز مهمترین عنصر بروز این مشکل در دانشآموزان بوده است. + نوشته شده توسط دبیر در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت
18:33 |
خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند ، کتابی خرید. البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قست ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند. در کنار او بسته ای کلوچه بود ، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد. وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت ، مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . فقط با خود فکر کرد:" عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!" هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی می کرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد : " حالا این مردک چه خواهد کرد ؟" برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب + نوشته شده توسط دبیر در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت
14:7 |
در فضای کلاس بر عکس روز های دیگه سکوت مطلق حاکم بود .بچه ها مشغول جواب دادن به سئوالات امتحان بودند فرصتی بود تا فارغ از دغدغه تدریس تو کلاس قدم بزنم نظرم به نوشته های رو دیوار کلاس جلب شد خیلی جالب بود همه جور مطلبی پیدا می شد شعر ، یادگاری ، تقلب!!! و ... نمی دونم چرا تا حالا دقت نکرده بودم بعضی از نوشته ها حال و هوای دنیای پاک بچه ها را داشت واقعا چه زیبا دلنوشه هاشونو رو دیوار کلاس به یادگار گذاشته بودند حس کردم بهترین وبلاگ دنیا رو میشه رو دیوار کلاس های مدرسه به نظاره نشست... نوشته های بچه ها به دیوار بی جان روح داده بود ... همراهان عزیز دلنوشته هاتون رو ( دیوار نوشته هاتون ) اینجا... رو دیوار وبلاگ دبیرستان به یادگار بگذارید
+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت
21:38 |
یک نوع شمع داریم که اگراز یک سر آن را روشن کنیم 80 دقیقه طول می کشد تا بسوزد و تمام شود. چطور می توان با 3 تا از این شمع ها دقیقا 70 دقیقه زمان گرفت ؟ + نوشته شده توسط دبیر در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت
18:35 |
10تا کیسه داریم از شماره 1تا10 روی کیسه هانوشته شده، توی هر کیسه 10 تا مهره هست 9 تا از این کیسه ها محتوی مهره های 10 گرمی هستند و یکی از کیسه ها مهره هاش 9 گرمی است. چطور میشه با یک بار استفاده از ترازو ، کیسه مهره های 9 گرمی را پیدا کرد ؟ + نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت
22:11 |
نمی دانم تاکی ارسالی از ررگ + نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت
22:6 |
اگر مدیر بودم، محفلی می ساختم همه از جنس بلور، سایبانش همه نور و حصارش همه تکرار صفا، مملو از لطف خدا. اگر معاون بودم،می زدم زنگ نیاز،با چهره ی باز،می ایستادم در صف راز و نیاز به تماشای نماز. اگر دبیر شیمی بودم،مخلوطی از عشق می ساختم. اگر دبیر ادبیات بودم،در صف عشق غزل ها می سرودم. اگر دبیر هنر بودم،مجسمه ای از عشق می ساختم. اگر دبیر اقتصاد بودم،برای عشق حساب دیگری باز می کردم. اگر دبیر قران بودم،عشق را با صوت می خواندم و زیر لب زمزمه می کردم. اگر دبیر دینی بودم سجاده ای از عشق پهن می کردم و به نماز عشق می ایستادم. اگر دبیر جامعه شناسی بودم فرهنگ عشق را این گونه معنی می کردم:عشق یعنی ارزش،ارزش یعنی اعتقاد و اعتقاد یعنی عمل. اگر دبیر فیزیک بودم،شتاب عشق را مثبت می کردم. اگر دبیر ورزش بودم،عشق را به حرکت در می آوردم. اگر مشاوره بودم،به درد و دل عشق گوش می کردم. اگر دبیر جغرافیا بودم،نقشه ی عشق را ترسیم می کردم. اگر دبیر تاریخ بودم،سفر نامه ی عشق را جاودانه می کردم. اگر دفتر دار بودم،عشق را از لای پرونده های قدیمی جستجو می کردم. اگر خدمتگزار بودم،غبار را از روی عشق پاک می کردم. اگر دبیر پرورشی بودم،میگفتم که:خدایا به هر کس که دوستش داری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوستش داری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر . و در آخر اگر دانش آموز باشم ، به معلمم با تمام وجود ، عشق می ورزم. + نوشته شده توسط دبیر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
22:36 |
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شبها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم: تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی! من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی تر از غم ندیدم به اندازه غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هماواز با ما: تو را دوست دارم، تو را دوست دارم زنده یاد قیصرامین پور + نوشته شده توسط دبیر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
22:33 |
یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست زنگ بعد حساب داریم ...!! + نوشته شده توسط دبیر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت
22:31 |
31 28 32 16 31 12 1 31 32 4 1 13 31 9 30 1 31 28 32 1 23 4 2 12 1 32 26 23 4 29 1 32 25 31 7 24 10 12 10 30 15 4 4 10 1 12 28 !!!
( الف =1 ، ب = 2 ، پ =3 ،... ) + نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت
18:3 |
دانش آموزان عزیز
لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در مورد امور اجرایی دبیرستان در بخش نظرات وارد نمائید + نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
21:2 |
والدین گرامی
شما می توانید پیشنهادات ، انتقادات و سوالات خود از کادر آموزشی و مسئولین دبیرستان را در بخش نظرات وارد نمائید. در اسرع وقت نظرات شما بررسی میگردد + نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:47 |
+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:41 |
دنیا نزدیک بود.. فرشته ها هیاهو می کردند .راه را با بوی گل های بهشتی برایت عطر آگین کرده بودند. دوست برایت از همه ارسال شده از: فاطمه ۱۰۱ + نوشته شده توسط دبیر در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت
19:22 |
برای مشاوره مسائل خود را در نظر دهید این بخش مطرح نمائید پاسخ توسط سرکار خانم علا داده خواهد شد + نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت
19:46 |
|
|