تبليغاتX
دبیرستان شهید مفتح
براي آزمايش بهره هوشي خودتان كليك كنيد

تست IQ

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت 14:42 |
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمدبدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،از جمله دوستان بد و ناپایدار،برخی نادوست، و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری،تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی !!

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه هفدهم دی 1389 و ساعت 18:34 |
من باور دارم ...
که قهرمان کسي است که کاري که باید انجام گیرد را در زماني که باید انجام گیرد، انجام ميدهد، صرفنظر از پیامدهاي آن
من باور دارم ...
که گاهي کساني که انتظار داریم در مواقع پریشاني و درماندگي به ما ضربه بزنند، به کمک ما مي آیند و ما را نجات ميدهند
من باور دارم ...
که گاهي هنگامي که عصباني هستم حق دارم که عصباني باشم امّا این به من این حق را نميدهد که ظالم و بیرحم باشم

من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتي که داشته ایم و آنچه از آنها آموخته ایم بستگي دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته ایم
من باور دارم ...
که همیشه کافي نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهي باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم
من باور دارم
...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد

+ نوشته شده توسط دبیر در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 و ساعت 20:34 |
پیامک های زیبای خود را در بخش نظرات قرار دهید

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 و ساعت 12:23 |
من باور دارم ...
که دوستي واقعي به رشد خود ادامه خواهد داد حتي در دورترین فاصله ها. عشق واقعي نیز همین طور است

من باور دارم ...
که ما مي توانیم در یک لحظه کاري کنیم که براي تمام عمر قلب ما را به درد آورد

من باور دارم ...
که زمان زیادي طول مي کشد تا من همان آدم بشوم که میخواهم
من باور دارم ...
که همیشه باید کساني که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین باري باشد که آنها را مي بینم
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایي هستیم که انجام مي دهیم، صرفنظر از این که چه احساسي داشته باشیم
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه هفتم خرداد 1389 و ساعت 9:45 |

خدای مهربانم !
تورا می خوانم ...
صدایت می  کنم ...
همیشه  ..................... همیشه .......... !  .............
تنها  تویی که  نیازم را می  دانی ..
باز هم  تنها تویی که  می دانی ...... تنها  تکیه گاه  زمین و  آسمانم تویی  !
اما اين بار  خدای  مهربانم ... به  شکلی دیگر تو  را می خوانم  !
این بار  سکوت می کنم  ...
در برابر هر  چه هست  و هر چه نیست !  
و با صبری  ژرف تر از همیشه  که تمام  وجودم را فرا  گرفته منتظر  می مانم
می  دانی که این  صبر گویای  چیست ؟!  ...
بگویم ؟! ... یا می  دانی ؟! ...
این  صبر ژرف ...
گویای  تمنایی ست از  نهایت وجودم  ! ...
گویای خواهشی  ست که تو آن  را می دانی ! ...  
خدای خوبم ! ...
از تو  پاسخی می  خواهم به  زیبایی مهری  که همیشه  به من داشته  ای !
خدای من !  
بیش از هر زمان  دیگری به  مهربانی ات  چشم دوختم ! ...  
خواهش می کنم  مرا دریاب !  
خواهش می  کنم

+ نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت 19:43 |

تواز تبار بهاري چگونه بي تو بمانم
شميم عاطفه داري چگونه بي تو بمانم
تواز سلاله نوري تو آفتاب حضوري
به رخش صبح سواري چگونه بي تو بمانم
تويي كه باده نابي و گر نه بي تو چه سخت است
تمام عمر خماري چگونه بي تو بمانم
ببار ابر بهاري هنوز شهره شهر است
كرامتي كه تو داري چگونه بي تو بمانم
بيا به خانه دلها كه در فراق تو دل را
نمانده است قراري چگونه بي تو بمانم

+ نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت 19:28 |

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

 اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

 کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

 اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

 اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

 این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

  چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

 در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

 جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

 هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

+ نوشته شده توسط دبیر در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 22:54 |

گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده توسط دبیر در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 22:37 |

شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و یک پایان زیبا ساخت . . .

 

میان سجده سبز سحرگاهان اگر از خاطرت رد شد خیال من دعایم کن...

 

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:28 |
 

عشق یک واژه زلال است ،

 تو باید باشی ،

  قلب من زیر سوال است ،

 تو باید باشی

  فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت ،

  زندگی بی تو محال است ،

  تو باید باشی . . .

 

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:21 |
+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:28 |

یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام آرنو ریاضی یاد می داد ...ازش پرسید:
آرنو اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

تا چند ثانیه آرنو با اطمینان گفت :4 تا! 
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3)
خانم معلم نا امید شده بود .او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است"او تکرار کردآرنو:خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی .اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

آرنو که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند .برای همین با تامل پاسخ داد" 4".....

نومیدی در صورت معلم باقی ماند . به یادش اومد که آرنو توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید آرنو سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه.در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:آرنو  اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت آرنو؟

معلم خوشحال بنظر می رسید آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد .هیچ فشاری در آرنو وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بوداو موفقیت جدیدی برای آرنو می خواست  و آرنو با تامل جواب داد "3"؟

حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از آرنو پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور آرنو چطور؟

آرنو با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم " 

نتیجه ی اخلاقی:اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه   بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.

+ نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 10:58 |

" این قدر برای خرید ذرت مکزیکی توی صف نایستید،خودتان درست کنید "

برای دیدن دستور پخت روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:11 |

۱) حداكثر زمانی كه افراد می توانند فكر خود را بروی موضوعی متمركز كنند بیش از ۳۰ دقیقه نیست ، یعنی باید سعی شود حدود ۳۰ دقیقه بروی یك مطلب تمركز نمود و یا مطالعه داشت و حدود ۱۰ الی ۱۵ دقیقه استراحت نمود سپس مجددا" با همین روال شروع به مطالعه كرد.
۲) پیش از مطالعه از صرف غذاهای چرب و سنگین خودداری كنید. و چند ساعت پس از صرف غذا مطالعه نمائید چون پس از صرف غذای سنگین بیشتر جریان خون متوجه دستگاه گوارش میشود تا به هضم و جذب غذا كمك كند و لذا خونرسانی به مغز كاهش می یابد و از قدرت تفكر و تمركز كاسته میشود . از مصرف الكل و دارو هم خودداری فرمائید همچنین غذاهای آردی مثل نان و قندی قدرت ادراك و تمركز را كم می كند نوشابه های گازدارهم همینطور هستند.
۳) ذهن آدمی با هوش است اگر یادداشت بردارید خود را راحت از حفظ و بیاد سپاری مطالب می كند و نیز همزمان نمی توانید هم مطلبی را بنویسید و هم گوش دهید . پس در حین مطالعه لطفا" یادداشت برداری نمائید .



+ نوشته شده توسط دبیر در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:38 |

اضطراب و استرس همواره یکی از عوامل تاثیرگذار بر میزان موفقیت و شکست افراد است و در این میان جلسه امتحان از دیرباز مهم‌ترین عنصر بروز این مشکل در دانش‌آموزان بوده است.
استرس جلسه امتحان حتی برای بسیاری از دانش‌آموزان موفق کلاس بوجود می‌آید و آن‌ها نیز در بسیاری از موارد در عین آمادگی درسی، دچار این حالت می‌شوند و بدون شک این مساله موجب می‌شود تا نتایج مورد انتظار  بدست نیاید.
به گفته کارشناسان، چنانچه دانش‌آموزان از نظر روحی خود را برای جلسه امتحان آماده کنند، هرگز دچار این مشکل نخواهند شد و نتیجه مطلوبی در امتحانات بدست خواهند آورد.
آن‌ها معتقدند که اگر دانش‌آموزان مهارت‌های مقابله با این استرس‌ها و اضطراب‌ها را فراگیرند، این مسایل در آن‌ها بروز نخواهد کرد.
▪ هنگام تحویل گرفتن ورقه امتحان به تمام سوالات توجه نکنند و سوال ها را به ترتیب و یک به یک جواب دهند و ذهن خود را مشغول سوالاتی که جواب آن‌ها رانمی‌دانید، نکنند.
▪ پیش ازاین که به سوالات پاسخ دهید به مفهوم آن خوب توجه کنید.
▪ زمان امتحان را به تمام سوالات تقسیم کنید،اگر سووالی را ندانستید روی آن وقت خود را تلف نکنید.
▪ در نوشتن پاسخ‌ها دقت کنید، همیشه یک پاسخ ضعیف و ناقص بهتر از هیچ است.
▪ در تحویل ورقه امتحانی عجله نکنید و درپایان یک بار، پاسخ‌ها و سوال ها را بخوانید.
▪ باا عتماد به نفس و آرامش کامل در صندلی خود قرار بگیرید و به خود تلقین کنید که امتحان ساده‌ای در پیش رو دارید و موفق می‌شوید.
▪ امتحان را با یاد خدا آغاز کنید و برای آرامش سخنان بزرگان، آیه‌ای از قرآن کریم و دعا بخوانید.
▪ پس از امتحان توقع و انتظار بیش از توانایی خود نداشته باشید.
▪ بعداز هر امتحان، دیگر به آن فکر نکنید و سعی کنید خودتان را برای امتحان بعدی آماده کنید.
▪ در صورت موفقیت در امتحان خود را تشویق و تمجید کنید.
▪ عدم موفقیت در یک امتحان به معنای شکست در همه امتحانات نیست و قبل از انداختن تقصیر به گردن دیگران تلاش کنید به نقاط ضعف خود پی‌ببرید و در صدد رفع مشکل برآیید.
اجرای این توصیه‌ها از سوی دانش آموزان کار سخت و دشواری نیست وبا اندکی تمرین قابل دستیابی است.
بی‌تردید داشتن دلهره به میزان مناسب مسوولیت آور است و نباید تصور کرد که هر گونه اضطرابی در هر زمانی و به هر میزان منفی است.

+ نوشته شده توسط دبیر در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:33 |

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.

از آن جایی که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند ، کتابی خرید. البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود.

او روی صندلی دسته داری در قست ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.

در کنار او بسته ای کلوچه بود ، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.

وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت ، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . فقط با خود فکر کرد:" عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه  همچین جراتی به خودش نده!"

هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی می کرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد : " حالا این مردک چه خواهد کرد ؟"

برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:7 |

در فضای کلاس بر عکس روز های دیگه سکوت مطلق حاکم بود .بچه ها مشغول جواب دادن به سئوالات امتحان بودند فرصتی بود تا فارغ از دغدغه تدریس  تو کلاس قدم بزنم نظرم به نوشته های رو دیوار کلاس جلب شد خیلی جالب بود همه جور مطلبی پیدا می شد شعر ، یادگاری ، تقلب!!! و ... نمی دونم چرا تا حالا دقت نکرده بودم بعضی از نوشته ها حال و هوای دنیای پاک بچه ها را داشت واقعا چه زیبا دلنوشه هاشونو رو دیوار کلاس به یادگار گذاشته بودند حس کردم بهترین وبلاگ دنیا رو میشه رو دیوار کلاس های مدرسه به نظاره نشست...

نوشته های بچه ها به دیوار بی جان روح داده بود ...

همراهان عزیز دلنوشته هاتون رو ( دیوار نوشته هاتون ) اینجا... رو دیوار وبلاگ دبیرستان به یادگار بگذارید

+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 21:38 |

یک نوع  شمع داریم که اگراز یک سر آن را روشن کنیم  80 دقیقه طول می کشد تا بسوزد و تمام شود.

 چطور می توان با 3 تا از این شمع ها دقیقا 70 دقیقه زمان  گرفت ؟

+ نوشته شده توسط دبیر در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 18:35 |

10تا کیسه داریم از  شماره 1تا10 روی کیسه هانوشته شده، توی هر کیسه 10 تا مهره هست  9 تا از این کیسه ها محتوی مهره های 10 گرمی هستند و یکی از کیسه ها مهره هاش 9 گرمی است.

چطور میشه با یک بار استفاده از ترازو ، کیسه مهره های 9 گرمی را پیدا کرد ؟

+ نوشته شده توسط دبیر در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 22:11 |

نمی دانم تاکی
نمی دانم تا کی چشمانم رابه جاده
اشک هایم را به آسمان
گلایه هایم را به دل پر خونم
دستانم را به دعا
لبهایم را به ذکر و التماس های شبانه
فریاد هایم را به باد
حواسم را به باران که شاید باران پیامی از او برایم از ان بالا ها بیاورد!
نمی دانم....!
اما تنها چیزی که می دانم اینست که او روزی خواهد آمد...!

ارسالی از ررگ

+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 22:6 |

اگر مدیر بودم، محفلی می ساختم همه از جنس بلور، سایبانش همه نور و حصارش همه تکرار صفا، مملو از لطف خدا.

اگر معاون بودم،می زدم زنگ نیاز،با چهره ی باز،می ایستادم در صف راز و نیاز به تماشای نماز.

اگر دبیر شیمی بودم،مخلوطی از عشق می ساختم.

اگر دبیر ادبیات بودم،در صف عشق غزل ها می سرودم.

اگر دبیر هنر بودم،مجسمه ای از عشق می ساختم.

اگر دبیر اقتصاد بودم،برای عشق حساب دیگری باز می کردم.

اگر دبیر قران بودم،عشق را با صوت می خواندم و زیر لب زمزمه می کردم.

اگر دبیر دینی بودم سجاده ای از عشق پهن می کردم و به نماز عشق می ایستادم.

اگر دبیر جامعه شناسی بودم فرهنگ عشق را این گونه معنی می کردم:عشق یعنی ارزش،ارزش یعنی اعتقاد و اعتقاد یعنی عمل.

اگر دبیر فیزیک بودم،شتاب  عشق را مثبت می کردم.

اگر دبیر ورزش بودم،عشق را به حرکت در می آوردم.

اگر مشاوره بودم،به درد و دل عشق گوش می کردم.

اگر دبیر جغرافیا بودم،نقشه ی عشق را ترسیم می کردم.

اگر دبیر تاریخ بودم،سفر نامه ی عشق را جاودانه می کردم.

اگر دفتر دار بودم،عشق را از لای پرونده های قدیمی جستجو می کردم.

اگر خدمتگزار بودم،غبار را از روی عشق پاک می کردم.

 اگر دبیر پرورشی بودم،میگفتم که:خدایا به هر کس که دوستش داری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر کس که دوستش داری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر .

و در آخر اگر دانش آموز باشم ، به معلمم با تمام وجود ، عشق می ورزم.

+ نوشته شده توسط دبیر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 22:36 |

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هماواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

  زنده یاد  قیصرامین پور

+ نوشته شده توسط دبیر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 22:33 |
یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست زنگ بعد حساب داریم ...!!

+ نوشته شده توسط دبیر در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 22:31 |

31  28  32  16  31

12  1  31  32  4  1  13  31  9  30  1  31  28  32  1  23  4

2  12  1  32  26  23  4  29  1  32  25  31

7  24  10  12

10  30  15  4  4  10  1  12  28  !!!

 

( الف =1 ، ب = 2 ، پ =3 ،... )

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 18:3 |
 دانش آموزان عزیز

 لطفا انتقادات و پیشنهادات خود را در مورد امور اجرایی دبیرستان در  بخش نظرات وارد نمائید 

+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 21:2 |
والدین گرامی

 شما می توانید پیشنهادات ، انتقادات و سوالات خود از کادر آموزشی و مسئولین دبیرستان را در بخش نظرات وارد نمائید.

در اسرع وقت نظرات شما بررسی میگردد

+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:47 |
+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:41 |

دنیا نزدیک بود.. فرشته ها هیاهو می کردند .راه را با بوی گل های بهشتی برایت عطر آگین کرده بودند. دوست برایت از همه
وسوسه های دنیا می گفت: راه،چاه،دام وپرواز را برایت مثال میزد.چه کند؟ دلواپس تو بوده!می دانست..با عشق تو را آفریده تا مایه عظمتش باشی.. لیکن با گمراه شدن های بسیارت ملکوتش را به لرزه می اندازی.یکی از فرشته ها نجوا می کرد .به جای به پشت نگریستن به بالا چشم بدوز اینجا را به یاد آور .. دوست اینجاست چشم به راه حقیقی تو....
تو وجود داری تا عشق را عیان کنی.. به سوی دوست بازگرد وآن چیزی شو که برای آن آفریده شدی..

ارسال شده از: فاطمه ۱۰۱ 

+ نوشته شده توسط دبیر در جمعه سی ام اسفند 1387 و ساعت 19:22 |

برای مشاوره  مسائل خود را در نظر دهید این بخش  مطرح نمائید پاسخ توسط سرکار خانم علا داده خواهد شد

+ نوشته شده توسط دبیر در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 19:46 |


Powered By
BLOGFA.COM